لطایف ادبی
عشق یعنی چشمه ای از جنس نور نور یعنی یک سلام از راه دور . . .

نظر شما درباره وبلاگ

آمار مطالب

کل مطالب : 73
کل نظرات : 30

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 30
باردید دیروز : 56
بازدید هفته : 100
بازدید ماه : 88
بازدید سال : 1646
بازدید کلی : 103410

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان قاضصدک و آدرس yahagh.LoXBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 56
بازدید هفته : 100
بازدید ماه : 88
بازدید کل : 103410
تعداد مطالب : 73
تعداد نظرات : 30
تعداد آنلاین : 1


تبلیغات
<-Text2->
نویسنده : حسن عباسی
تاریخ : جمعه 14 بهمن 1390
نظرات

ا نيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغه­ي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .

چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم   حرف­هاي تو را نمي فهمند

v   از دور كسي آواز مي خواند و مي دويد . گفتند: «چرا چنين مي كني ؟» 
گفت :«شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم».

كـلاه

v   كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:  «من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من    نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي». 

كجل گفت: «انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد ؟!"

چــاه

v   ساده دلي را پسر در چاه افتاد . سر به درون چاه كرد و گفت :
پسر جان ، جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم ! "

غذای روح

v   فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشق­هاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند. هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

v   درویشی بی سروپا خواجه­یی را گفت  اگر من بر در سرای تو بمیرم، با من چه میکنی؟ 
خواجه گفت: ترا کفن کنم و به گور بسپارم درویش گفت: امروز به زندگی، مرا پیراهنی پوشان و 
چون بمیرم بی کفن به خاک بسپار خواجه بخندید و او را پیراهنی ببخشید.

 


گویند مردی بزنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن
مرد اثر کرده گفت: ای زن، من خویشتن را از دست دادم در هوای تو! زن
گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر
است و نیکو تر. مرد گفت: کجاست خواهر تو، تا بینم؟
زن گفت: برو، ای بطال که عاشقی نه کار تست.
گر دعوی دوستی ما درتو بودی ترا پروای دیگر
نبودی.
 

رقص سماع
ظریفی در خانهء درویشی مهمان شد. و درویش نصف خانه 
را از چوب های ضعیف پوشیده بود و بار گران داشت
هر لحظهء از آن چوب ها آوازی بیرون می آمد. مهمان
گفت: ای درویش! مرا از این خانه به جای دیگر بر که
می ترسم فرود آید. گفت مترس! که این آواز ذکر و 
تسبیح چوب ها است
گفت: از آن می ترسم که از بسیاری ذکر و تسبیح، 
ایشان را وجدی و حالی بهم رسد که همه به یک بار در 
رقص و سماع آیند و به سجده روند

  
درویشی نزد خواجه ای بخیل رفت، و گفت پدر من و تو
آدم است و مادر مارا حوا، پس ما برادران هم باشیم
و ترا اینهمه مالست، میخواهم که مرا قسمت برادرانه
بدهی، خواجه غلام را گفت: یک سکه پول سیاه بوی
بده. گفت: ای خواجه چرا در قسمت مساوات را رعایت
نمیکنی؟ گفت: خاموش باش اگر برادران دیگر خبر
یابند اینقدر نیز بتو نخواهد رسید


برگرفته از لطيفه­هاي ادبي عبيد زاكاني


تعداد بازدید از این مطلب: 412
موضوعات مرتبط: مشاوره , لطیفه های ادبی , ,
|
امتیاز مطلب : 37
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/weblog/file/img/m.jpg
mehdi در تاریخ : 1390/12/8/1 - - گفته است :
جلبه ايول

/weblog/file/img/m.jpg
فیصل در تاریخ : 1390/12/6/6 - - گفته است :
منو رهنمایی کن که چطور داخل وبلاگم چیزی بزارم ممنون میشم

093791494670
پاسخ:سلام دوست من در قسمت راهنمای لوکس بلاگ سر بزن اگر حضوری از کسی بپرسی بهتر متوجه میشی

/weblog/file/img/m.jpg
فیصل در تاریخ : 1390/12/6/6 - - گفته است :
واقعا جالبه پاسخ:شما لطف داری دوست من

/weblog/file/img/m.jpg
armin در تاریخ : 1390/12/6/6 - - گفته است :
سیلام چه وب باحالی به وب منم سر بزن

نظر یادت نره.
www.armin20.com

/weblog/file/img/m.jpg
armin در تاریخ : 1390/12/6/6 - - گفته است :
سیلام چه وب باحالی به وب منم سر بزن

نظر یادت نره.پاسخ: سلام چشم دراولین فرصت


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








ازاین که به این وبلاگ سر زدید متشکرم لحظات خوشی را برای شما ارزو مندم از نظرات خود مارا بهرمند سازید


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود